تبليغاتX
جغرافیای آبهای حوض
ادبی
 

ترس به ادم جرات پنهان شدن و میده مهم پنهان شدنه و اینکه خودت زیر یه چیزی مخفی کنی تا کسی قسمت های از تو رو نبینه مهم نیست ارزش پنهان شدن و داشته باشه مهم اینه که تو مثل یه گنج مدت هامخفی می مونی تا یه نفر شجاعت کنه و تو رو حفاری کنه تا ریخ با لغتنامه هاش پر از تعبیر های نا منصفانه است اصلا هم عجیب نیست

 

شبیه نیمه شبهای دختری هستم

که زیر تحریک دست هایش بلوغ می شود

و نمی داند چگونه کسی در پستان هایش غده کرده است

صبح را لقمه می کند

در دهانه ی اتاقکی که همیشه چند ساعتی

 انتظارش را مخفی می کند

و دلش می خواهد

در میان حرف هایش سرفه کند

توی صورت حساب هر ماه اجاره ی صخره ای

که روی ان شبیه نیشخندی از مریم شود

من طبق نیمه شبهای کسی

در پیراهنم صدای سرفه و خمیازه می پیچد

و هر غروب

از سر حوصله

روی هر صخره ای که باشد

در اسم خودم دست می برم

من دختری را یاد گرفته ام

که زیر زبانش

حرف بی تکلم مرد را

مزه می کند!

 

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 11 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 
( تقدیم به ذات کثیف  زبان وقتی به هیچ جای دنیا بر نمی خورد که بنویسم)

از سوم شخص مفرد بیزارم

خودت را با من جمع نبند

در حال حاضر در گذشته ای استمراریم

مفرد هم که باشیم نقلمان می کنند

چقدر دستر زبان دراز است

که از فاعل و مفعول کسی صرفمان نکرد

شاید

تا استعاره است

                 الاف تصمیم کبری ایم

 

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 

 

 

آب روی من بریز 

تا دلم خنک شود

                         خدا

از سر گیجه های ما رو ی تخت

زیز زیرکی زوزه می کشد

عجب دنیای هاری

تو اهل دل و

            من نا اهل تمام عالمم

روی تخت خیالم تخت

بگیر تخت بخواب

کسی نیست آب روی ما بریزد

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 

سیزده از راه به در می شوم       

بهار چه بهای سنگینی دارد

 

 

ما هر دو آدمیم

شیطان خدا را دوره کرد

اگر منظومه ی شمسی هم دورخاطره ی ما بچرخد

بچرخد

و ان قدر بچرخد که بالا بیاورم

تو پایین می اوری

و اتفاق می افتیم

اتفاقا روی سیاره ای

که از دار دنیا تنها گلوی مرا نوازش می کند

تو می روی روی رگهایت بمب می گذاری

عزرائیل به سلامتیمان سرفه می کند

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 3 قبل از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 
تقدیم به تو که همیشه داد می زنی

من فکر می کنم

به اختلال حواسم در خاطرات جا گذاشته ام

در اسباب کشی زمان

به خواهرم

که بوی قرمه سبزی نمی دهد

و هر روز زیر سایه ی مادرم چاق تر می شود

من فکر می کنم

                         پس نیستم

در اضلاع ساده ی اتاق

روی تختی که هرشب خواب های مرا چال می کند

طبیعی ایست  که منش زیر گوش هایم جیغ می کشد

با غروبی چسیبده در تفکر اسمان

واختلال رنگ هایی که فرقی نمی کند

کدام به پیری صورتم نمی ایند

 

+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 9 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 
 

 چیزی بگو

جناب سکوت

هیچ تیغی مسئول رگهای من نیست

من خودم را می برم از زند گی

و برای سکوت هم باید فکری کرد

سکوت را باید به بازار مس گرها برد

و برای حوصله ی خانه مهمانی گرفت

بفرما تو

به دیوارها سلام کن

و بگو  بفرمایید کنار

در برای بهم خوردن است

لیوان برای شکستن

و تلفن برای قطع رابطه

چیزی بگو

حرف های تو بوی اجناس دست نخورده ی بازار می دهد

و من یک جنازه ی ولخرجم

در بازار شام این اتاق

ساعت روی میز خواب می رود

و عقربه ی کوچکش رویای ناقوس کلیسا ی وانگ را می بیند

جنازه می گندد

و بوی مشکوک زندگی

 همسایه ها را خبر می کند

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 
 

سر می زنم به اینه

دونیم شده ام

نیمی برای آسمان

نیمی برای زمین 

تو بودی سایه ات

که طبق عادت

ایستاده ای روی پیوستگی ابروهایم

و

نفس هایت ابر میشوند

دست های مرا هم برای حمل صا عقه ای با خود ببر

که بر حسب تصادف

در شقیقه های من کسی مرده است

که از تصویر خود در اینه

                                  سر در نمی اورد

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 
                         

انتهای کسی ایستاده ام

که از خنده های بلندش پرت می شوم

ازارتفاع می ترسم

و میدانم در این کافه های شبانه

به هیچ ونگوگی نمی رسم

هنوز گوش هایت خونیست

و زیر چشم هایت نیمه شبی دراز کشیده است

که با یاس زرد افتاب هم

                           طلوعی ندارد

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 

                                                                 برای یک صبح دلتنگ

گذشته ی تنیست این سایه

از پشت جریان سرد و موازی میله ها

رسیده به وسوسه ی چرخهای تو

که روی حافظه اش رکاب می زنی

اینجا برای همیشه فراموش می شود

لکه های نگاهت

و جلبکهای زاینده رود

که در گلویم جیغ می کشند

از حوصله ام سر میروی

روی نیمکت های هروز

تا جهان را توی سرت فرو کنی

و بلند بلند بخوانی:

شهر زیر چکمه های ما فلج میشود

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 10 قبل از ظهر  توسط نیما حسینی نیا | 

 

 

گرز ات را در آسمان

برای زمین کوچکت بچرخان

شاید بیایم

بار دارت کنم

جای پای دو مرد سنگین مانده است

در عبور سنگی پلی که نورهشتی هایش را قوز می کند

شهر توی سرم خراب می شود

خلوت کلاغ ها را قار غارت کرده ام

در ساعت های خسته و بیکار

که می چکم بر سنگفرش های اصفهان

قسمتی از خودم که جاری می شود لای کاشی های کهنه ی شهر

و قسمتی دیگر که در لحاف سربی خواب

انکار می شود

 

به بوی مرموز نم اغشته ای

که هر روز در سکانس های ساعت خورشید

تبخیر میشوی 

دعا کن که برف پرسپکتیو کوچه را بپوشاند

من از این پوچی پیچ در پیچ بیزارم  

+ نوشته شده در  86/03/14ساعت 4 قبل از ظهر  توسط نیما حسینی نیا |